تبليغاتX
من یک زن هستم..با کمال افتخار
جستارهای فلسفی،زیر پوست شب

چه جمله اي كه مكان و زمان نمي خواهد
به هر زبان كه بگويي ... زبان نمي خواهد!
چه جمله ايست كه از تو براي اثباتش
به جز دو چشم دليل و نشان نمي خواهد
چه جمله ايست كه وقتي شنيدم از دهنت
دلم به جز دل تو همزبان نمي خواهد
ستاره ها همه دور مدارشان باشند
تو ماه من شده اي! كهكشان نمي خواهد!
تو ماه من،پر پرواز من شدي باتو
پر از پرنده شدن آسمان نمي خواهد
نگاه كن! قلمم مثل چشم تو شده است
براي گفتن حرفش دهان نمي خواهد!
حديث ما همه در جمله اي خلاصه شده
كه (دوستت دارم) داستان نمي خواهد!
كه (دوستت دارم) يعني كه (دوستت دارم!)
كه (دوستت دارم) امتحان نمي خواهد!!!

شعر از:علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 16:19  توسط شاهزاده  | 

باران می بارد
باران دوباره بی درنگ می بارد ...باران دوباره بی تامل و بی درنگ می بارد ...
دوباره اين چه مصيبتی است که دل آسمان را اينگونه به درد آورده ...دوباره اين چه زخمی است که دردناک و سر شار از آلام سر باز کرده و اينگونه آسمان را اجبار به باريدن کرده و يا نه ناچار به باريدن کرده است !!! دوباره در کدامين نقطه اين زمين کودکی بی گناه می ميرد ؟ دوباره در کدامين مرزها جنگی بد فرجام بر پا می شود ؟دوباره در کدام سرزمين رودها بی آب می شوند؟
يا دشتها خشک ؟.درختها ريشه سوخته ؟
ببار ! ببار ای آسمان تا شايد قدری انباشته غمهای خاکستری دلت تسکین یابد ...
ببار ! ببار شايد بارش بی وقفه ات اين جماعت خواب پرست را به خود آورد ....
ببار
شايد
آرام
شدی !!!
ديروز اينجا باران باريد ...چه بارانی يا نه ///چه باريدنی !!!
و امروز آسمان چه گرفته بود و چه دلتنگ !!!
چقدر دلم برای
باران
تنگ شده بود !!! و این باران عجب هدیه زیبایی بود برای من که عاشق بارانم !!!
اسمان سربی رنگ /
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ...
می پرد مرغ نگاهم تا دور ...
وای باران ...باران /
پر مرغان نگاهم را شست /
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟/
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:39  توسط شاهزاده  | 

زندگي هنگامه’ فريادهاست...
سرگذشت درگذشت يادهاست ....

پ ن:با ما همراه باشید.این جا را با هم خواهیم ترکاند!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 13:18  توسط شاهزاده  |