تبليغاتX
من یک زن هستم..با کمال افتخار
جستارهای فلسفی،زیر پوست شب
هرسال این موقع ما نذری داریم.شله زرد!
مامانم وقتی سینی رو برداشت که ببره بین همسایه ها پخش کنه به شوخی بهش گفتم:
«بده من.نذری رو باید دختر ببره!!»

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 19:16  توسط شاهزاده  | 

چند ماه پیش، از سر بیکاری و این حرفا، توی دنیای بیکران اینترنت میگشتم که به سرم زد که با جماعت خارجی مراودات فکری داشته باشم! جاهایی مثل 360 و اینا گشتی زدم و واسه مردم پیام گذاشتم که حال داری بحثی بکنیم و اینا. چند نفری جواب دادن که باعث شد باهاشون هر از گاهی مکاتبه داشته باشم.

یکیشون یه زن چهل و چند ساله استرالیایی بود، یکی یه پسر 15 ساله روس، یکی یه مرد چهل و دو سه ساله هلندی بود که توی بارسلونا زندگی می‌کرد. یکی هم Matro یه پسر 14 ساله اسپانیایی بود که توی مادرید زندگی می‌کرد و سرسختانه طرفدار اتلتیکومادرید بود.

توی این چند وقت، مکاتبه با این دوتا بچه برام جالب بوده. از این نظر که حس می‌کردم ذهنشون درگیر خیلی از مسائلی هست که بچه‌های هم‌سنشون تو ایران بهش فکر نمی‌کنن. البته انگلیسی بلد بودنشون هم شاید دلیل این باشه که از سطح متوسط هم‌سن‌هاشون بالاتر باشن. ولی من بیشتر دنبال این بودم – و هستم – که ببینم سیستم آموزشی چه تاثیری روی رشد فکری و اینا داره.

جمعه، قبل از بازی بارسلونا-اتلتیکو Matro آنلاین بود. هرچی هم بهش گفتم که اگه ببرید خیلی به نفع رئال میشه، به خرجش نرفت! کلکل و این صحبت‌ها بود. گفت فردا توی بازی توپ جمع کنه. پشت دروازه والدز هم وایمیسه که گل تیمشون رو ببینه.

نمی‌دونم گل چندم اتلتیکو بود، بعد گل تلویزیون یه توپ جمع‌کن رو نشون داد که پرید هوا! خودش بود. یهو حس کردم که چقدر جالب!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 14:23  توسط شاهزاده  | 

سلام.
امروز روز اولی است که دارم اينجا می نويسم ولی چون کليدها برچسب فارسی نداره خيلی کند هستم ...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 20:15  توسط شاهزاده  |