تبليغاتX
من یک زن هستم..با کمال افتخار - باران
جستارهای فلسفی،زیر پوست شب
باران می بارد
باران دوباره بی درنگ می بارد ...باران دوباره بی تامل و بی درنگ می بارد ...
دوباره اين چه مصيبتی است که دل آسمان را اينگونه به درد آورده ...دوباره اين چه زخمی است که دردناک و سر شار از آلام سر باز کرده و اينگونه آسمان را اجبار به باريدن کرده و يا نه ناچار به باريدن کرده است !!! دوباره در کدامين نقطه اين زمين کودکی بی گناه می ميرد ؟ دوباره در کدامين مرزها جنگی بد فرجام بر پا می شود ؟دوباره در کدام سرزمين رودها بی آب می شوند؟
يا دشتها خشک ؟.درختها ريشه سوخته ؟
ببار ! ببار ای آسمان تا شايد قدری انباشته غمهای خاکستری دلت تسکین یابد ...
ببار ! ببار شايد بارش بی وقفه ات اين جماعت خواب پرست را به خود آورد ....
ببار
شايد
آرام
شدی !!!
ديروز اينجا باران باريد ...چه بارانی يا نه ///چه باريدنی !!!
و امروز آسمان چه گرفته بود و چه دلتنگ !!!
چقدر دلم برای
باران
تنگ شده بود !!! و این باران عجب هدیه زیبایی بود برای من که عاشق بارانم !!!
اسمان سربی رنگ /
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ...
می پرد مرغ نگاهم تا دور ...
وای باران ...باران /
پر مرغان نگاهم را شست /
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟/
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:39  توسط شاهزاده  |